خرید بک لینک
آمدی جانم به قربانت ولی با زخم ها **** آمدی بعد از طلوع سرخی بی شرم ها آمدی با زخم ها درمان شویم اما مدام ****استخوان شد در میان زخم ها آمدی با نعره ی انسان شدن ****حیف اما نعره ها گم شد میان پشم ها آ

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:34

دیر... دیر رسیدی به ابتدایم انتها همچنان باقیست... ای کاش های بیهوده را سالهاست سکوت می کنم حسرت های چشیده و نچشیده ات از چشم هایت به خوبی پیداست زمان فاصله پلک هایت را سالها عمر خواهد کرد وافسوس که ا

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:34

من گمشده ام در میان شما ، درمیان قلب های نفرت انگیز گرم، درمیان خودکشی های چندساعته، درمیان استکان های نشسته و عرق کرده. گمشده ام که بسازم خرابی هارا،که طلوع کنم تاریکی های مغزهارا که بنویسم نگفته ها

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:34

زندگی بالا و پایین آمدن های مربوط به اجباری حرف مربوط به نیست حرف .زندگی اصلا اجبار ٬ ی ٬ مربوط به نیست حرف .اجبار را توساختی که شب هایمان روشنایی را ندیده ٬ که قلب هایمان نامنظم تراز همیشه می زند. توجبر را با جابرانت به تن هایمان تحمیل کردی.

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:34

سر به گریبان گرفت مرد نکونام شهر
طره ی مربوط به افشان حرف تو دین ز سرش برده بود


هرچه به دنبال تو مشت به چشمش زدند
باز به دیدارتو سر به تنش مانده بود

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:34

زیبای من ٬نگاهت را از من بگیر که همچنان مست می خوانَدَم آن دوست محتسب. بگذار دست هایم به سان برف نا به هنگام بهاری انتهای قدم هایت را در آغوش بکشد ٬ آب شود.تو همچنان این سپیدی هارا به نوازشی هرچند کوچ

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:34

عشق در مربوط به انتظار حرف می نشیند تا چشم هایت را باز کنی و در این هنگام به نفس نفس خواهد افتاد تمام برگ های زمانه .می شود بازهم به این مربوط به انتظار حرف پایان داد ، اما به لذت مربوط به انتهای حرف ش کمی نمی ارزد.

انتها در مربوط به انتظار حرف نمی نشیند، پلک ها فرصت می دهند مربوط به انتظار حرف را. به سختی ابتدا می شود این داستان هر روزه من. می خواهم سال ها بنویسم از این مربوط به انتظار حرف ، این اجبار اما بازهم چشم هایت به خواب می روند. نگاه تو که نباشد، من را چه به این راه پر پیچ و خم.

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:34

صفحه بندی